|
آواز شبانه غم
|
اطاعتت قبول درگاه حق باشه
خودت میدونی چقدر خاطرتو میخوام نیازی به گفتن نیست
همه چیزو تا حد مقبول تو آفام نوشتم
دوست دارم باور کنی
یه چیزی رم بدون:
پیوندی که بین منو تو بسته شد نه مثل پیوندی بود که بین توومریم نه حتی تو و هما بسته شده!!
پیوند خواهرو برادری تا ابد میمیونه و قانون فسخ هنوز توش بی معناس
![]()
که قناری ها پر بستند
که پر پاک پرستوها را شکستند
وکبوترهارا
آه کبوترها را.....
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
وای باران٬ باران
شیشه ی پنجره را باران شست!
از دل من اما٬
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی بی رنگ...
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ٬ باران٬
باران٬
پر مرغان نگاهم را شست!!!
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی
هرسال وقتی 27بهمن هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن از خودم می پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟.... و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که
سحرگاه 28بهمن ماه زمينو با گامهاي مهربونش نوازش كرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع كنه...
امروز تولد بهترين داداش دنياست...
امیدوارم سالیان سال این روزو با خوبی و خوشی جشن بگیره
Life iS Like Piano, a WhiTe☺ KeyS Are HapPineSs and BlaCk☻
KeyS are Sadly, When PreSs TiS BlaCk And WhiTe KeyS It Is Life MuSiC BuT
L♥ ve iS BesT MuSic♪ in Life
I L♥ Ve YOU ♀
آره امشب شب شادي و شورهٍ
شب عشق، شب جشن و سرورٍ
امشب آسمون پر از ستارست
ماه خوشگل من غرق نوره
امشب همه جمعند توی خونه
پره رو دامنت گلای پونه
عطر تن تو عطر بهار
چقدر دوست دارم خدا میدونه
حالا نوبت فوت کردن شمعاس
میدرخشی توی جمع مث یه الماس
همه بگن مبارک ایشالله
تولد تو جشن همه گلهاس
تولدت مبارک گل پونه
گل عزیز من یکی یدونه
همه ترانه هام پیشکش چشمات
دلم میخواد فقط از تو بخونه
عشق
در ميان اين همه هياهو، هنوز صداي گامهاي الهه ي عشق در پس كوچه هاي شهرمان به گوش مي رسد وسايه نحيف و خسته اي كه با زانواني ناتوان به اين سو ان سو مي رود و چشماني منتظر كه به اميد يافتن گمشده اي فضاي خالي از نور را مي كاود و گمشده اي كه در بهاري ارين روز خدا روزنه اي آبي را به سوي تيرگي چشمان خواب آلود گشوده و درسكوت پائيزي ترين غروب تا آبي بيكران آسمان پركشيد .
هنوز گرمي نگاهي گلبرگهاي گلي را نوازش مي دهد و دستان بي قراري آرامش خوابهاي ياس آلوده را برهم ميزند و لبخندي سحر آميز قله هاي تيرگي را فتح مي كند ومعجزه ي عشق جنگل سرد و زمستاني جانهاي خفته را به بهاري شكوهمند و سبز پيوند مي دهد و باز صداي گامهاي الهه ي عشق در سكوت پرهياهوي پس كوچه هاي پهرمان مي پيچد و تا همكيشه به يادگار مي ماند.
وحكايت انگونه آغاز مي شود كه در گذر آرام لحظه ها وجود بيقراري قطره قطره ذوب مي شود و در جام هستي فرو مي ريزد .نا خواسته سفري آغاز مي شود،بي علت دل به سويي به پرواز در مي ايد و درجايي در عمق غربت فرود مي آيد و آرامش مي يابد .
حادثه اي كه حتي تصورش ناممكن مي نمايد به وقوع مي پيوندد و شعر سفر جاودانه مي شود .
غريبه اي نا آشنا با دل و جاني آزرده آشنا مي گردد،شيشه عمر اندوه با گرمي آبي نگاهي ذوب مي شود و مجنوني آواره ي بيابانها مي گردد و تا در جايي در عمق درياي آبي عشق به آرامش ابدي دست يابد .
با اين همه او هنوز سرگردان است و در سفري بي بازگشت جاده هاي شهر عشق را مي پيمايد .و تو اي آشنا اگر روزي در پس كوچه هاي اين شهر تب آلود به غريبه اي سرگردان با دوچشم دريايي رسيدي نشان كوي دوست را به صداقت نگاه و غربت دل عاشقش پيشكش كن كه او مسافر است كه از فرسنگها دورتر از اينجا به قصد رسيدن به قصر روياهايش با كوله اي از غربت و اندوه به شهر شما سفر كرده است،اورا بشناس ودرياب...
تولدت مبارک مرضیه جان 
ترا چون حدیث وفا دوستت دارم
ترا چون نسیم صبا دوستت دارم
چو حل گشته ام در وجودت چو خون
ترا از من و ماجرا دوستت دارم
دوست ندارم که بگویم:دوستت دارم
دوست دارم بدانی، دوستت دارم
صمیمانه ترین سال ها را نثار روی چون گلستان تو می کنم امید آن دارم گل باشی عمر گل نداشته باشی،هر شب با قایق غم هایم اشکهایم برای یافتن تو تاانتهای ظلمت پارو می زنم تا به گوشی برسانم و بگویم :
دوستت دارم

... وقسم به ستاره ثریای نبوت.چون فرود می آید روزی هست که عدالت را اجرا نماید و قبرها زیر و رو شود،دریاها شعله ور شوند و وحوش محشورشوند و نامه اعمال ما تک به تک بررسی شود و آنوقت است که یاد کارهای خود در دنیای فانی و انتخاب زاد و توشه برای آخرت می افتیم که دیگر فرصتی نیست و تمام فرصت ها از دست ما فوت شده است...یک سال دیگه هم گذشت،خوب یا بدش بمونه .گذشت.امیدوارم زندانی و اسیر دنیا نشی...
..و براستی که تصور چنین روزی بسیار دشواراست..
(ببخشید دوستان عزیزم .چون مدرسه ها شروع شده خواستم فبل از شلوغی دفتر کتا بها تون تولد عشقم که روز سوم مهر هست رو بهش تبریک بگم. اینکار به اسم وبلاگ ما نمیخوره اما خوب چی میشه کرد که مرضی عزیزه؟؟ شما بگید..!!!!!)
نوشته ای به کجا می روم!
از من نپرس کجا می روم، نپرس کجا بودم...
من هرگز از آسمان آبی نمی پرسم که چرا آبی است و من به آبی آسمان اعتماد می کنم.
اما مهربانم، ما در شهرهایی به بزرگی و نا تمامی ترس ها و شادمانی هایمان زندگی می کنیم، شهرهای پر از شک و بی اعتمادی و دروغ هایمان که از سرچشمه پلیدی می آیند.ما در میان قیل و قال هایمان، در درون حرف هایمان ، رابطه هایمان،دیدار هایمان زندگی می کنیم.اما می پرسم،آیابه راستی زندگی می کنیم؟نه به گمانم، نه.
جایی که ما به راستی در آن زندگی می کنیم ، جایی نیست کهروز هایمان در آن می گذرد، بلکه جایی است که به چیزی امیدوار می شویم. از چیزی نومید و اندوهگین می شویم،بی آنکه بدانیم چرا.
مثل آواز خواندن و همراهی کردن آن است. وقتی که آدمی سرش را روی شانه عزیزی می گذارد یا به دیواری تکیه می دهد و با صدای گاه بلند و گاه آرام آواز می خواند ودرون یک زمزمه پر راز،افشا می شود ،با آنکه بداند چرا.
اما سر آغازهای زندگی همواره در این لحظات پدیدار می شوند و ما در میان این امید وناامیدی هاست که می توینیم چیز هارا به یکدیگر پیوند بزنیم.قلبمان را به یکدیگر،
چشم هامان به یکدیگر،
دست هامان را به یکدیگر،
اینجاست که هرکجا باشیم،همواره برای ساختن چیزی تازه درزندگی هستیم.
...!
هر یک از ما آدم ها،به "کجا" های خودمان می رویم و کسانی از ما این را نمی دانند.